مجموعه کتب به من بگو چرا پاسخ به چراهای زیادی را به من آموخت و کتابهای علمی مرا در تصورات فضا میبرد به همین دلیل از ادبیات بسیار متنفر بودم. البته درگیر مطالعات پراکندهی مالیخولیایی هم بودم مثل هیپنوتیزم و ...
نه به من بگو چرا، پاسخ فقرمان را میداد و نه کتابهای هیپنوتیزم. خواندن کتاب برای کسی که ندار است، فریب دادن زندگی است! ولی باعث شد یاد بگیرم چطور بنویسم؟ تا دو سال لباسهای کهنهی یکی از اقوام دور را میپوشیدم. حتی یک بار که خواهر آن پسری که لباس کهنهاش را پوشیده بودم و در نانوایی داشت پچپچ میکرد و میخندید و فقر ما را به دوستش میگفت، عین یخ ذوب شدم. اما این موضوع هرگز عقدهای برایم نساخت بلکه خودم را ساخت! نداشتن، عیب نیست. کهنهپوشی، زشت نیست اما ندانستن، عیب است! من با از بین بردن ندانستنهایم، هم نداشتههایم را پر کردم و هم عیوبم را. سالها پس از آن بسیاری را پوشاندم بیآنکه بگویم فقیر است یا مستحق. با تمام وجودم میبخشم، نه فقط داشتههایم، که دانستنیهایم نیز. عشق فوتبال بودم و با کفش ورزشی تابلو و در آرزوی توپ چهلتیکهی میکاسا نوجوانیام رفت!
پیش از آن، تمام انشاهای دورهی ابتداییام را برادرم واحد مینوشت. من از دیکته سر کلاس ۲۲ غلط داشتم که معلمم به من نصف صفر را نمره داد! بعبارتی یک C کشید و گفت، حتی لایق صفر کامل هم نیستی! رابطهی من و واحد کلاً نوشتاری بود؛ بجز زمانی که مشت و پشت اتفاق افتاد! حتی زمانی که او در مراغه سرباز بود به همدیگر نامه مینوشتیم و انگار این نامهنگاری بین ما، امتحان پس دادن من بود! چه در نامه و چه در انشاء همیشه با جملهی درخت اسلام شروع میکردیم!
نثر ضعیف با عدم تراوش ذهنی باعث میشد هرگز اعتمادبهنفسی در خصوص نوشتن انشاء نداشته باشم و همین شد که اواسط دوران راهنمایی در مدرسه برای اولین بار تلاش کردم تا خودم یک انشاء بنویسم که مملو از کلمات سقیم و سخت بود که از فرهنگلغات عمید بیرون کشیدم. جملاتی که فقط خودم از معنایش اطلاع داشتم. ترکیب ناموزون و شاید هم موزون جملات برای نوشتن مطلبی که موضوع آن به یادم نمیآید سبب شد تا از آن انشاء که خودم نوشته بودم صفر بگیرم و معلم روی تمام جملات طویل و پُر از کلمات قلمبه و سلمبه، خط قرمز بکشد. اما من چنان از او متنفر شدم که گویی در حقم خیانتی مرتکب شده. هنوز خودم را مستحق صفر او نمیدانم؛ هرچند سعی بیهوده در بکار بردن عبارات حجیم و سقیم کرده بودم اما انشای من خالی از معنا نبود. اگرچه معنای واحدی هم نداشت! بیشک در آن دوران با آن نمرات بسیار ضعیف و ادبیاتی که بلد نبودم تلاش خوبی بود و چیز تازهای بود برای کسی که حتی بلد نیست انشاء بنویسد. البته بعدها یافتم که سادهنویسی رمز هنر نگارش است! البته به شکل متن غنی!
اینجا بود که آموختم سختگیری بجا، مردم را آبدیده میکند. زیرا باور دارم: اگر سنگها جلوی رودخانه نبودند صدای آب هرگز شنیده نمیشد!.... شکل سختی برای هرکسی به شیوهای است البته این به ظرف و گنجایش آدمها نیز بستگی دارد. اگر ظرف آدمی، کوچک باشد، سختگیری، او را از راه زندگی بیرون خواهد راند. شبیه سنگها و موانع بر سر راه رود که آب را از مسیر خارج خواهد ساخت. آنجاست که داستان کوتاه رود و دریا گویای همین است. هرچند هدف آدمهایی با گنجایش کم یا زیاد، درنهایت ختم شدن به دریاست. یکی خروشان، یکی کمخروش. اما مسیر، گویای حضور ما در جهان است حتی اگر انتهای این زندگی رسیدن به دریا باشد. مهم این است که اثری از بستر گستردهي من در تمام خشکی این زمین پابرجاست اگرچه مقصد همیشه دریاست....! شاید دنیادیده نباشم ولی دریادیده که هستم!
در طول خواندن ’داستانِ من’
لحظه ای سستی و ملامت برایم پیش نیامد.
همانا هرچه میخواندم جذاب تر و من مشتاق تر میشدم .
باشد که در ادامه راه همچنان عاشق و سرزنده بمانی.
آمین
ممنونم Amirho3in عزیز از وقتی که گذاشتی و خوندی و نظر دادی- شاد و مانا باشید.
سلام هادی جان
نگاهی اجمالی به تا سیسالگی نامهات انداختم. جالب بود.حالا که چهل سالت شده و باشی و بنویسی.بنظرم زندگی را زندگی کردی تا حالا و این موفقیتِ بزرگی است. سروشانهات را نم نم و کم کم خواهم خواند.
زنده باشی و نازنین
درود محمدجان
محبت داری خیلی. ممنونم بابت پیام گرمت. زنده باشی همیشه…
سلام، خوب مینویسی ولی هنوز هم با سادهنویسی فاصله داری. کامیاب باشی و شادان.
ممنونم از نظرت درسته هنوزم سخت مینویسم 🙂
بسیارزیبا ودلنشین مینویسین آقای سروش
ممنونم میترا خانم عزیز- نگاهت زیباست
سلام هادی جان
بیوگرافی شما را خوندم داداش کپی همدیگه ایم فقط با یک تفاوت اساسی
شما انجامش میدی مرد عملی من نه
موفق باشی??
سلام عزیز دل. عه چه جالب بنویس تنبلی نکن
هنوز از کتاب های جدید مطالعه ندارم تا نظری بتوانم بدم
👍
اتاق اکو خیلی قشنگ بود
بدرخشی بزرگوار. نگاهت قشنگه