آمدوشد کاظم به منزل پدری لیمو مجدد از سر گرفته شد. میخواست رنجی که بر او وارد کرده را از خاطرش ببرد؛ ولی طی چند سال بعد این لیمو بود که خوب و بد دنیا را آموخته بود و به بهانهی ازدواج کاظم با سودابه از او جدا شد؛ و کاظم جز آن یکبار دیگر دستش به لیمو نرسید.
×××
سودابه ملکهی امپراتوری ناچیز کاظم شد مالک گوسفندان و گاوهایش و البته فرآوردههایش و فرآوردههایشان.
تصمیم گرفتند بجای زندگی در اتاقک کنار دامداری، خانهای آنجا بسازند و سروسامانی به زندگی دهند و همینگونه هم شد.
سودابه از کاظم صاحب سه پسر شد. پسرانی که بهواسطهی خوراک خوب و طبیعی و تلاش روزانه در دامداری خیلی زود رشد میکردند آنگونه که خون از سر گونههایشان مشتاق بود بیرون بجهد. هرچقدر پسرانش ضبطوربط کار را بیشتر در دست میگرفتند وقت کاظم هم آزادتر میشد.
سودابه یکی از دختران یک خانوادهی ۸ دختره بود و برادری نداشت؛ به همین خاطر به کاظم در خلوت میگفت، «کاکا»؛ یعنی برادر بزرگ و در انظار میگفت:«کاکا کاظم.»
البته نه در ابتدا، بلکه وقتی سه پسرش به دنبال هم به دنیا آمدند!
×××
«کاکا کاظم» از اینکه سه تا «کا» پشت سر هم ردیف میشد گاهی به این عنوان مسخره میخندید؛ خوشش میآمد که چقدر به سودابه نزدیک شده. اما این نشانهی بدی بود؛ رابطهی زناشویی آن دو پس از این لقب جدید، به یک رابطهی برادر-خواهری تقلیل یافت. شاید سودابه دیگر حالش را نداشت، شاید هم آنگونه که انتظار داشت میل جنسیاش برآورده نمیشد و شاید هم داستان دیگری بود....
سودابه به دلایل مختلف نظیر: «توی عادت ماهانهام، بیمارم، مهمان داریم، پسران متوجه میشوند، وقتش نیست و... » از زیر بار این موضوع شانه خالی میکرد.
همین شد که چشمهی جوشان سودابه برای کاظم، خشکید؛ و کاظم نیز احساسات مرطوبش را بازهم با خودارضایی برآورده میکرد.
حتی به فکرش افتاد سراغ خر مادهاش برود که در اولین نزدیکی، لگدی نوش جانش کرد و بیخیالش شد؛ میرفت دنبهی نرم و مرطوب چند گوسفند ماده را هم بالا میزد و با آنان هم نزدیکی کرد. هرچقدر سودابه بیشتر ازش دوری میکرد او خشمگینتر اجابت نیاز میکرد.
رابطهی جنسی کاظم با گوسفند و خر، او را شبیه آنان کرده بود. دهانش بوی سگ مٌرده میداد. استخوان گونه و پیشانیاش بیشتر بیرون میزد و دندانهایش درست شبیه دندان گوسفند پر از رگههای زرد و سیاهی بود که انگار او نیز شبیه آنان سالها علف چریده!
شاید آمیخته شدن رطوبت احساسات حیوانی بر ژنهای انسانیاش تاثیر مستقیمی میگذاشت.
×××
کاظم در یکی از مراجعاتش به شهر، برای فروختن چند راس گوسفند با زنی بنام زمانه آشنا شد.
زمانه، زنی سفید، بسیار تمیز و وسواسی و تنها بود. او درست در نزدیکی خانهی پدر لیمو زندگی میکرد و کاظم هر بار عمداً از آنجا رد میشد تا بتواند از احوال لیمو جویا شود.
چیزی که زمانه را به کاظم رساند، نه جذابیت مردانهاش بود و نه دست و پنجهی نرمش و نه بوی خوش و تمیزیاش.
کاظم خشک و خشن بنظر میرسید. بدنش تحلیل رفته بود. دستانش زمخت و پینهدار بود و همیشه بوی نمناک و خفهکنندهی طویله میداد ولی کاظم پول داشت و زمانه نیاز به پول.
با اینحال او خوب میدانست این معامله بدون تن دادن میسر نیست. زمانه که وسواس شدیدی در تمیزی داشت حتی رد اثر انگشت خود را روی ظروف چندین و چند بار پاک میکرد و باز دلش آرام نمیشد.
زمانه برعکس لیمو و سودابه هرگز با کسی همبستر نشده بود؛ با اینکه سن و سالی ازش گذشته بود. او مرد را موجودی شلخته و کثیف میپنداشت به همین خاطر پیردختر ماند و وقتی والدینش درگذشتند و برادران و خواهرانشان ازدواج کردند در خانهی پدری ماند و زندگی میکرد.
بین آنهمه خواستگاری که در نوجوانی و جوانی داشت اگر بعد از سالها انتظار، اکنون تن به یک دهاتی کروکثیف میداد باید نشانی از دیوانگیاش باشد؛ ولی او کاظم را مردی ساده و احمق یافت که میشود بر او حکومت کرد. او نیز احساس میکرد میشود تن داد و همخواب نشد!
اولین کار این بود که دٌنگ خواهران و برادرانش را بدهد تا دست از سر فروش خانهی پدری بردارند و تمرکز بر کاظم این آورده را مقدور کرد. تا پیشازاین او در طبقهی بالا سقفی روی سرش داشت و در طبقهی پایین که به مستأجر اجاره داده بود از محل اجاره بهسختی امرارمعاش میکرد.
کاظم باید قوانین شدید نظافت را رعایت میکرد، چیزی که تاکنون بهواسطهی زندگی در روستا و نوع کارش همواره در دستور کار و زندگیاش نبود و هیچ اهمیت و اولویتی نداشت.
×××
زمانه هم به تقلید از سودابه «کاکا کاظم» صدا میزد؛ البته نه به معنای برادر بزرگ بلکه حس میکرد این پیشوند، دهاتی بودنش را همیشه به او یادآوری خواهد کرد!
او بر سر کاظم فریاد میزد:«کاکا کاظم آنقدر با زنی که مثل خر ماده است خوابیدی، نمیفهمی نظافت یعنی چه!»
اینگونه داشت هم نظافتش را به رخ میکشید هم سودابه را میکوبید و هم کاظم را کثیفتر جلوه میداد.
×××
یکشب ماندن در کنار زمانه و یکشب ماندن در کنار سودابه، پاهای کاظم را از وسط داشت جر میداد. جنگ هووها شکل گرفت نه بر سر تصاحب کاظم که بر سر احتمال خرجکرد بیشتر در طرف دیگر.
تنها چیزی که زمانه و سودابه در آن اتفاقنظر داشتند این بود که حاضر نبودند یکشب کاظم را در بغل خود داشته باشند. اولی به دلیل میل سردی و دومی به دلیل کثیفی کاظم.
×××
زمانه، هر بار که خود را در آغوش کاظم میدید با اینکه به دستور او حمام رفته بود، خوشبو شده بود و دندانهایش را مسواک زده، ولی بعد از رفتن کاظم دهها بار همهچیز را میشست و البته با سنگپا به جان تمام پوست بدنش هم میافتاد و از اینکه یک موجود زمخت، بر پاکی و وسواسی بدنش دستیافته خود را بهشدت شکنجه میداد. احساس میکرد لیف و کیسهی حمام قادر نیستند حجم انبوهی از کثافت نشسته بر بدنش را بزداید. سنگپا را با همهی دیوانگی به بدنش میکشید.
حتی هزاران بار تف میکرد و در حمام گریهکنان، زار میزد.
×××
زمانه، برعکس سودابه نازا بود و هرگز نتوانست بهواسطهی پس انداختن چند «کرهخر» -چیزی که او همیشه به بچههای سودابه میگفت- آن مردک را بیشتر متوجه خود کند. البته حتی نمیخواست هم تصورش را بکند که روزی از کاظم حامله شود. قطعاً اگر میدید نطفهی یک مرد کثیف در درونش جا گرفته یا خود را خلاص میکرد و یا آن جنین را.
شدت رفتار وسواسی زمانه به حدی بود که بهندرت پیش میآمد که کاظم، زمانه را در آغوش داشته باشد.
×××
خبر رابطهی سودابه با یکی از اهالی روستا عین بمب ترکید. او با اینکه صاحب چند فرزند بود و سن و سالی ازش گذشته بود ولی با مرد جوانی دوست شد و اهالی به رابطهشان آنهم درست در لحظهی عریانی پی بردند و برملا کردند.
کاظم نمیدانست چه کند؟
چند صباحی «سودابهی جنده»-فحشی بود که کاظم با تمام حرصوجوش بر زبان میراند- را از خانه بیرون کرد.
«همین؟ فقط بیرونش بیرون کرد؟»
این پرسشی بود که اهالی بر زبان میآوردند. مردم غیرتی انتظار داشتند کاظم یا آن مرد را بکٌشد یا زنش و یا هردو را. اگر غیرت دارد؛ و ازآنجاییکه او چنین نکرد لقب «کْسکش» بر کاظم نشست. گاهی فکر میکرد این دو تا «کا» اولین حرف همین دو کلمه است که پیشتر سودابه به او چسبانده! گاهی هم فکر میکرد آن دو تا «کا» با «کای» کاظم سه تا شده و نشانگر کامیابی از سه زنِ بودن اوست؛ با اینکه هرگز به شکل دلخواه از هیچکدام کامیاب نشده بود.
این لقب چیزی نبود در قیاس با تمام چیزهایی که باخته بود. با بیشرمی در کوچهها راه میرفت و وقتی چند نفر میگفتند:«کٌسکش مگر شاخ و دم دارد؟» به روی خود نمیآورد.
×××
مدتی بعد سودابه برگشت، با پررویی تمام هم برگشت. حق و حقوقش را میخواست و طلاق. خیلی قدرتمند و باافتخار میگفت: «من آن مرد را دوست دارم، حقم را بده، طلاقم بده.»
ولی کاظم نه حقش را داد و نه طلاقش. او را نیز شبیه لیمو و شبیه زمانه رها کرد. کاظم به هیچکس نگفته بود لیمو ازش طلاق گرفته!
سودابهی از هفتدولت آزاد، احساس میکرد وقتی آب از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. آبرویش رفته بود و از جوی بازنمیگشت؛ روزها سرگرم نظافت و پختوپز میشد و زیر بار هزاران متلک سرخم میکرد و شبها گاهی دزدانه با آن جوانی که با او رابطه داشت به خلوت میرفت؛ هرچند آن جوان نیز بهدنبال دختر دیگری هم بود چون در ذهن میپنداشت سودابه وقتی به همسرش خیانت میکند پس به من هم میکند!
هیچکس کاری به کارش نداشت. حتی حساسیت مردم هم از او برداشته شد. او یک «جنده» نامیده میشد و شوهرش هم «کٌسکش» ؛ و این جاافتاده بود.
کاظم لب به غذایش نمیزد و پسران نوجوانش نیز هرگز یقین حاصل نکردند که مادرشان چکاره است؟
×××
کاظم بختبرگشته فقط حمالی میکرد و پول خرج زنانی میکرد که هرگز زنیت را برایش به ارمغان نیاوردند. دریغ از یک رابطهی زناشویی مثبت و پر عاطفه. او این چیز را هرگز در زندگی نیافت با اینکه توانگر بود.
حس میکرد خشم فروخفتهی او که در نامش موجود میزد بهیکباره فوران باید بکند درست شبیه آتشفشان؛ و در چنین شرایطی باید دست به یک عمل جسورانه میزد اما فوران خشمش در همین حد بود که دوباره خود ارضایی کند باخشم بیشتر. گاهی بعد از ارضا شدن سمت زمانه و گاهی سمت سودابه میرفت و بدون هیچ توضیحی یا دلیلی آنان را زیر چند مشت و لگد میگرفت و میرفت.
زمانه با اینکه تکوتنها بود زورش به کاظم میچربید. ولی پسران سودابه حافظ مادرشان بودند و نمیگذاشتند گاه و بیگاه روی او دست بلند کند. همین شد که کاظم از هردو جا رانده شد.
×××
کاکا کاظم سرخورده، دل به کار نمیداد. روزها در دامداری به سر میبرد و فقط محو تماشای احشام بود و غروب که میشد سوار بر موتورش به سمت شهر میرفت و در مسافرخانهای که همگی او را -از روی حرفهای مگویی که نمیزد و حرفهایی که میزد- میشناختند، شب را به سر میرساند. او در برابر جوانان عذب یا مردان بیوه و یا دلسرد از همسر، با افتخار از داشتن سه زن به خود میبالید و بر آنان فخر میفروخت.
فخرفروشی تنها چیزی بود که برایش باقیمانده بود و به کمک تجربهی زیستن با سه زن و ابهت و لفظ مردانهاش میتوانست سرخوردگیاش را در انظار و در جمع کسانی که شناخت درستی ازش نداشتند پوشش دهد و میگفت، برای هر «کا» یک زن به هویتش چسبیده؛ ولی با تمرکز بر حرص دادن بیشتر مخاطبانش میگفت: آن «کایی» که مربوط به خود کلمهی «کاظم» است لیمو است همان دختر ۱۴ ساله!
آنجا با چندین مرد دوست شد؛ در خلوت باهم تریاک میکشیدند و همگی حسرت زندگی کاکا کاظم را میخوردند. کاظمی که آزاد بود هر جا که میخواهد باشد. کاظمی که سه زن داشت، لیمو و سودابه و زمانه!
www.Soroushane.ir
مهارت نویسندگی تون بی نظیره غرق داستان شدم و لحظه به لحظه و موقعیت به موقعیت رو میتونستم زنده توی ذهنم تصور کنم
شاید داستان حال و هوای خوبی نداشته باشه اما متاسفانه قسمت های زیادی از اون حقایق زندگی مردم هستن
امیدوارم در آگاهی دادن و نوشتن همینطور ماهرانه و جسورانه ادامه بدید ❤️
سپاسگزارم عزیزم که خوندی نظرت رو دادی درسته تلخ ولی حقیقت محضه
قلم فوق العاده ای دارید
آدم رو پای نوشته میخکوب میکنید
امیدوارم همیشه به راه حق و آزادی بنویسید
سپاسگزارم محمدرضا جان باعث افتخاره که خوندی و نظر دادی.